محمد عارف اسپناقچى پاشازاده

45

انقلاب الاسلام بين الخواص و العوام ( فارسي )

شاملو و روملو و تكلو و افشار و ذوالقدر و وارساق و صوفيهء قراجه طاغ و غيره بود ، در سه حمله شجيعانه ، اردوى مركب از سى هزار نفرى الوند ميرزا را طورى منهزم و پريشان ساختند كه الوند ميرزا به همراهى پنج شش نفر به هزار فلاكت خود را از معركه‌گاه خلاصى داده ، اين المفرّ گويان گريزان و به سمت ارزنجان ، پويان و شتابان شد . غالب بقيّة السّيف قشون او نيز از صولت متعاقبين خودشان را به رودخانه انداخته غرق شدند و مىتوان گفت از صد يكى افراد اردوى منهزمين جان را به سلامت برد ! بنا به اين مظفريت واقعه ، شاه اسماعيل نيز تعيين اركان سلطنت را موافق امور سياسيّه خود دانسته ، امير شمس الدين زكريا را وزير اعظم و ملقّب به لقب مفتاح آذربايجان نموده ، از علما شمس الدين گيلانى و از امرا حسين بيگ شاملو و ابدال بيگ را به منصب جليل وزارت سرافراز فرمود . بعد از تشكيل اركان سلطنت ، محض اينكه ثمرهء نافعهء فتح و ظفر خود را قبل از ظهور حادثه‌اى اقتطاف نمايد ، بدون درنگ متوجه شهر تبريز شده ، بىمانعه داخل و به آنچه مقصودش بود نايل گشت و بالعزّ و الاقبال درين پاى تخت جلوس نمود . [ در علت سقوط دولت بايندريه ] چون هيچ يكى از مورّخين احوال ملكيّه و ماليّه و سياسيّه و دينيّه آن زمان ايران را در يك ترتيب صحيح ننوشته و اسباب اضمحلال دولت بايندريّه و استقلال دولت صفويّه را از روى حكمت تاريخيّه ، محاكمه و ثبت تواريخ ننموده‌اند ، جامع اين تاريخ مناسب ديد كه سخنى چند راجع به اين فقره مهمّه به عرض مطالعه كنندگان رسانيده ، بعد به عرض وقايع شروع نمايد . بايد دانست كه در آن زمان مملكت ايران ، منقسم به هيجده حكومت گرديده ، شاه اسماعيل در آذربايجان و امراى اكراد در كردستان و مشايخ اعراب در عربستان عراق و سادات مرعشيّه در مازندران و كياها در گيلانات و سلطان مراد در اكثر ممالك عراق عجم و مراد بيگ بايندر در يزد و رئيس محمد كره از اهالى لرستان در ابرقوه و حسن بيگ جلاوى در سمنان و خوار و فيروز كوه و باريك بيگ پرناك در عراق عرب و قاسم بيگ بن جهانگير بيگ در دياربكر و قاضى محمد به اتفاق مسعود بيدگلى در كاشان و سلطان حسين ميرزا در خراسان و امير ذوالنون در قندهار و بديع الزمان ميرزاى تيمورى در بلخ و ابو الفتح بايندر در كرمان ، بسط بساط حكومت نموده ، « 1 » علم استقلال را در ممالك متصرفهء خودشان برافراشته طنبور « منم ديگرى نيست » را مىنواختند .

--> ( 1 ) . احسن التواريخ ، ص 87